چند سالي است كه نزديك هاي عيد و سال تحويل ديگر تاب ماندن در شهر را ندارم، دلم پر پرواز مي گيرد ، بي تاب مي شود و منتظر يك سفر مي ماند، سفري به سرزمين نور.
آنجا كه جاي پاي فرشتگان است، آنجا كه فرشتگان هم بر خاكش بوسه زدند و به احترامش بالهاي خود را فرش ره مسافرانش مي كنند.
اين سفر برعكس همه سفرها بهانه مي خواهد، از روز ي كه مي فهمي مسافري و بايد عزم سفر كني تا روزي كه جاده ها و كوهها را پشت سر مي گذاري ، همه اش برايت مثل يك فيلم مي ماند و در اين راه همه تو را به خوبي مي پذيرند. جاده، بيابان، گرما، سرما، گرسنگي، تشنگي، همه و همه . آنها هم براي خود بهانه دارند.
زماني كه به خرمشهر مي رسيد هنوز آثار زخم بر بدنش هويدا است، كوچه هايش بوي باروت و خون مي دهد، چه كسي مي داند شايد هنوز هم در اين كوچه ها كسي آرميده است. به كارونش بنگر كه هنوز صداي بچه هاي حضرت زهرا(س) را با خود دارد. مسجد جامعش هنوز ميعادگاه عاشقان الله است، و خاكش پر از رازها و رمزها.
به اروند كه مي رويد ياد غواصان مي افتيد، مردان مرد، ظاهرش آرام است اما باطنش مواج است و خروشان، از خود پرسيدم آيا مي شود در عرض رودخانه اي كه سرعتش در حالت عادي 80 كيلو متر در ساعت است شنا كرد؟! جزر و مدش هم كه هميشگي است ولي مردان آن روزگار شبانه اين راه را پيمودند و تن به آب دادند. اروند داغ برادر ديده است !!!
عصر را به شلمچه رهسپار شديم، كانال هاي نون شكل و نعل اسبي و تله خورشيدي و سيم خاردار و ميدان مين و... از همه اينها كه بگذريم ياد آب بايد افتاد، تا كارون راهي ندارد، اما لبش تشنه است، شلمچه سجده گاه امام هشتم علي ابن موسي الرضا (ع) است ، امامي كه فرمود : مرداني از تبار من در اين سرزمين سجده خونين خود را ادا مي كنند. و آن مردان از تبار عشق بودند، از قبيله ايمان و چه عاشقانه به گفته امام خود وفا نمودند. غروبش زيباست، نمازش پر از شور و هيجان و خاكش پر از عطر ياس.
به پاسگاه زيد كه قدم مي گذاري ياد مظلوميت و لب تشنه مي افتيد، مرداني كه به اقتدا از مادرشان از پهلو زخمي يا شهيد شدند. اينجا تو را ياد كربلا مي برد چرا كه احساس مي كنيد با نگاه به بيابان و دشت بايد ياد قتلگاه افتاد. پرچم هاي روي خاكريز با رقص خود به تو خوش آمد مي گويند و سلامت را بي جواب نمي گذارند.
بايد رفت و با جاده همنوا شد تا به طلاييه رسيد. از دور دورها گنبد طلايي حسينيه تو را به سوي خود مي خواند. بعد از گذشتن از زير قرآن به سرزميني پاي مي گذاري كه خاطره ها با خود دارد. كفشها ديگر تو را همراهي نمي كنند و به احترام اين سرزمين از پايت جدا مي شوند و تو بايد با پاي پياده به معركه روي!
از روي خاكريز كه راه مي روي همه بهانه اي براي گريستن دارند، اصلاً آمده اي اينجا چشمانت را باراني و گونه هايت را سيراب كني. از سه راهي شهادت شنيدي؟! جايي كه هر كسي قدم گذاشت ميهمان معشوقش شد و سر به سجده خونين نهاد و شهادت را بوسه زد. از شهيد همت شنيدي؟! مردي كه به مولايش امام حسين (ع) اقتدا نمود و سرش را تقديم كرد. از باكري ها شنيدي؟! مرداني كه سفر آسماني كردند و رقص جاودانه نمودند و در طلاييه و مجنون ماندگار شدند. مهدي باكري از خدايش خواست كه او را پاكيزه پذيرد و هيچ وقت وجبي از خاك دنيا را نگيرد و خدا هم به او اين هديه را در دل آب داد تا به خواسته اش برسد. از شهيد خرازي شنيدي؟! كه دستش را در طلاييه به يادگاري گذاشت و روحش را در شلمچه به پرواز درآورد و فرشتگان در طلاييه به بازويش بوسه دادند. شهيد ميثمي در باب طلاييه مي گويد: كساني كه در اينجا ماندند و مقاومت كردند و به شهادت رسيدند، اگر در كربلا بودند هم مي ايستادند . طلاييه در زمان تفحص شهدا بيش از 800 شهيد را به آغوش مادرانشان برگرداند. آن روز كه مادر بچه اش را فرستاد و بدرقه اش نمود به قد و والايش مي نازيد و امروز به استخوانهاي برگشته اش بايد بنازد. طلاييه هنوز مرداني را در دل خود دارد كه مادر چشم به راهشان است. پس اين سرزمين به حق طلاست.
به هويزه و سرزمين عشق و ايثار بايد سر زد تا فهميد دانشجو و دانشگاه يعني چه؟! چرا كه هنوز ياد علم الهدي و ياران مظلومش را در ذهن ها تداعي مي كند. به قول راوي اگر گوش فرا دهيد هنوز صداي ناله زير شني تانكها به گوش مي رسد و بعد از مدتي هم سكوت چرا كه تانكها گذشتند و ناله ها هم خاموش گشت.
و بعد به دهلاويه بايد سفر كرد. آنجا كه عارف و عاشقي را تقديم كرد كه از آمريكا و لذت هايش گذشت و به سرزمين مادريش پاي نهاد. از ماديات گذشت و به معشوقش، يا نه ، معشوقش به او لبخند داد. چمران مردي بود كه در معركه جنگ هم روح لطيفش گل وسط بيابان را به نوازش درآورد و نيايش هايش بي انتهاست. هنوز هم رازها با خود دارد.
اسم تنگه چزابه را شنيدي؟! ميان نيزارهايش هنوز مرداني آرميده اند. بگذاريد قدم هايتان را آهسته كه شايد زير پايت سينه اي، سري، قلبي باشد كه سينه زمين را به جوش آورده و تو را به اين وادي فراخوانده است.
از فكه شنيدي؟! از رمل و ماسه اش؟!
فكه با رمل و ماسه آشنايت مي كند. با عبور مردان از ميان اين رمل ها با كوله باري كه در آن مهمات بود آشنايت مي كند. سلاح آنها ايمان بود و عشق . تو با پاي پياده چقدر را مي تواني ميان رمل راه بروي؟!
بيا امتحان كنيم تا مقتل ببينيم پايمان ياراي راه رفتن مي دهد يا نه ؟!
مقتلي كه در تفحص بيش از 120 شهيد را از دل خود بيرون داد و بعد از مدتها به شهر و ديارشان فرستاد تا به من و تو بگويند هنوز هم از راه داره شهيد مياد، آره آمدند كه بگويند اگر چه شما ما را فراموش كرديد ولي ما به فكر شما هستيم . آمديم شهر را از خواب بيدار كنيم. اسپند دود كنيد، كوچه را آب و جارو كنيد ، مهمان داريد. اكثر شهداي تفحص گمنامي را براي خود انتخاب كردند و گمناميت خود را بر دلها نقش زدند. مادرشان هنوز چشم انتظار است. تو نگذار مادرش دلتنگ باشد. من نگذارم و ما نگذاريم. به دخترشان دلداري بايد داد. نه طعنه زد كه بابا ندارد!!!
به دو كوهه مناي عشق بايد سفر كرد و لحظاتي را در حسينيه حاج همت نشست ، آنجا كه پرستوها به قصد كوچ كردن دور هم جمع مي شدند و به پرواز در مي آمدند و در آسمان عشق به رقص جاودانه خود پرداختند.
و به شرهاني بايد عزم كوي دلدار نمود، سرزمين پرچم ها، چرا كه هميشه پرچم هايش پايدارند و رقصان. از دل اين سرزمين هر كسي بيرون آمد گمنامي را برگزيد و مادرش هميشه چشم به در دوخته كه پسرش، مردش امروز و فردا مي آيد.
و بعد از آن وارد دروازه كربلا بايد شد ، دري را كه بايد زد و به كربلا رفت اما قبل از رفتنت بايد اينجا مهر تاييد را به پاي دعوت نامه ات زد. قلاويزان كه با پايداريش نشاني از پايداري مردان جنگ دارد. نقطه ايثار را بايد رفت و ديد كه از بلنداي اين ديار مي توان روح را به پرواز درآورد. راستي دل را بايد خانه تكاني كرد و زدود از ناپاكي ها ، اگر از اينجا بيرون رفتي ديگر نبايد فرد زمان آمدنت باشي. چرا كه به سرزمين پاكي ها گام نهادي و بايد پاك برگردي.
زيارتت قبول
نوشته شده توسط ستاره آسمون در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست، حاصلش تن به فضا دادن و افسرن نیست،اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست،زندگی عشق به اوست،بال و ثروت هدف اصلی نیست،فکر خود کن عاقل،دل به دنیا مسپار دنیا جایگه اصلی نیست،دنیا وسیله ی رسیدن به هدف است، همه می دادند آن هدف چیست؟
فهرست اصلی
نویسندگان
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY