دیروز هوای شهرم بارانی بود. دیروز باران آمد و تق تق بر قفل در خانه ها زد و گفت که هنوز دلتنگم نباشید هر وقت دیدم چشمهاتون ابری شد میام و بر آسمون وجودتون سرک می کشم.گفتم:بارون دلم تنگ شده، گفت:دلتنگیت با من.گفتم :بارون گریه ام میاد، گفت :اشکش از من . گفتم :بارون و بارون و بارون و....

و بارون هم گفت و گفت وگفت و.........

باران آمد و دلم پرواز کرد به سوی آسمان ،بارون آمد و کبوتر دلم را به رقص درآورد ،بارون آمد و اشکم جاری شد، باران آمد و دلم بهاری شد.  آمدم زیر بارون و در کوچه های دل قدم زدم ،صدای نرم و خیس شده برگها را شنیدم که می گفتند :دیدی که مسافرت آمد ،برگها هم داشتند با باران ترانه می خوندند ، باران آمد و گفت :من هنوز شما را فراموش نکرده ام ، قصه باران زیباست ، زیبای زیبای زیبا


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 9:1 موضوع | لینک ثابت