تبليغاتX
 برای تنهایی هایم...
 

ماه نزول رحمت

 باران رحمت الهي در راه است.باراني که با بارشش فضاي تاريک زندگيمان رو مي شويد و زنگارها را از دلهايمان مي زدايد.باراني که پيام آور ماه رحمت و نعمت و برکت است و شادي را بر سفره دلها مي نشاند. کم کم صداي پاي باران به گوش مي رسد آري ماه خدا نزديک است .ماهي که غم ها به وادي فراموشي سپرده مي شوند و به جاي کينه و عداوت دوستي و ارادت جايگزين مي شود.ماه رمضان ماه مهماني خداوند بر همه مهمانان سفره عزت و برکت او مبارک باد

دوست خوبم(سپیده جان) از صمیم قلب ازت تشکر می کنم


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 ساعت 1:29 موضوع | لینک ثابت


مهمانان سفره ربنا

از دور دست ها از انتهاي کوچه مهر و مهرباني از کوچه اخلاص و عبوديت از کوچه پس کوچه هاي عشق به آفريدگار، يه مسافر مياد.ميادکه ما را به مهماني خالق هستي ببرد.صدا مي کنه آي آدمها بياي بر سر سفره ربنا ، بيايد که خدا شما را دعوتي دوباره کرده ،ميزبان سفره رنگين رحمت و نعمت خود را گسترانده و در توبه را بندگان گشوده و فرشتگان را به پذيرايي از ميهمانان خوده فراخوانده فرشتگان با رويي باز و با لبخند زنان از عرش به فرش آمدند تا از اين ميهمانان پذيرايي کنند.خدايا من بارها توبه کردم و توبه خود را شکستم اما آمدم و باز تو مرا با آغوشي باز در حريم کبريايي خود قرار دادي ،تو خطاهایم را ناديده گرفتي اما باز من هم تخطي کردم، به حق که تو تائبي، به حق تو ستارالعيوبي ،به حق تو رحمان و رحيمي .خدايا اين بار هم با زاري از تو مي خوام که مرا پاک بپذيريي ... به انتهاي کوچه بنگريد که اين مسافر هر لحظه نزديک و نزديکتر مي شود، گوش کنيد صداي پايش هر لحظه بلند و بلندتر مي شود و با نزديک شدنش ما را به دعوتي دوباره فرا ي خواند...رمضان داره از راه مي رسه و من هم بايد کوچه پس کوچه دلم و وجودم را آب جارو کنم و به استقبال اين مسافر برم.اما برعکس همه مسافرها ، اين مسافر هست که از من پذيرايي مي کندمرا به سير در وجود خودم فرا مي خواند و کتاب هستي را به رويم باز مي کند و مرا به فکر کردن در آن وا ميدارد .پس بياييم براي ميزبان ، ميهماناني خوب باشيم
<P></P>
<P>این مطلب از طرف یه آشناست که هیچ وقت غریب نمی شه</P>


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 14:23 موضوع | لینک ثابت


مولود منجی

تولد یاسی دیگر، یاسی سفید و زیبا که وجودش را حریری ابریشمی پوشانده است و چشم هایش خورشید را شرمنده ساخته و با لبخندش هر عاشقی را به محراب عشق می برد و به سجده وا می دارد و قلبش گویی با هر تپش خدا را صدا می زند و با آن دستهای کودکانه و لطیف رو به سوی خدا می آورد

امروز چلچله ها به مهمانی دعوت شده اند، حوریان هم در آسمان و زمین به پای کوبی خواسته اند و کبوتران از سر شادی و شفق گونه هایشمان گل انداخته و آواز مبارک باد را سر داده اند و شکوفه های بهاری اختیار سال و ماه را از دست داده اند و مایلند هر چه زود تر این یاس سفید ولایت و را نظارگر شوند و به پاس قدوم نورانی اش جاده ای از گل برایش بسازند و نسیم هم سوسو کنان و نفس نفس زنان به سوی مهمانی می شتابد تا با نفس گرمش محفل پاکان و را با شکوه تر سازد

پس ای یاس سفید عصمت و طهارت تولدت مبارک


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 3:45 موضوع | لینک ثابت


باز گشت

سلام

ببخشید این چن مدت که نبودم نتونستم به وبلاگای قشنگتون سر بزنم ولی از ایسن به بعد شروع می کنم

 


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در سه شنبه ششم شهریور 1386 ساعت 17:42 موضوع | لینک ثابت


دعا

دعا کردن بهترین اعمال نزد خداست دعا کردن طبق روایات ما ، سلاح انبیاست، مغز عبادت است و وسیله ی تقرب انسان به خود و خدا


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 14:51 موضوع | لینک ثابت


ببخشید دوستان عزیزخیلی وقته آپ نکردم ولی خواستم قبل از آپ کردن دوباره چن موضوع که به وبلاگم ربط داره رو عرض کنم

۱.این وبلاگ تا چن وقت قبل یه وبلاگ گردهی بود ولی به دلایلی شد وبلاگ خودم به تنهایی

۲.این وبلاگ تا چن وقت قبل فقط درمورد امام ززمان (عج) بود ولی از حالا می خوام هر چیزی رو توش بنویسم

۳. باز منتظر نظرات قشنگتون می مونم


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در چهارشنبه دهم مرداد 1386 ساعت 14:17 موضوع | لینک ثابت


من و گلدان

و باز حکایت من و گلدان...

مهدی جون!نرگسیایی که کاشتم بد جور خمیده شدن.

یاد مادرت فاطمه(س) افتادم...


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


حکایت من و گلدان(حرفهایم با مولایم مهدی"عج")

مهدی جون!دیشب توی گلدون لب حوض یه گل کاشتم و به آرزوهام گفتم وقتی درختم گل داد تو هم میای.مهدی جونم! یادت نره.یه نگاهتم به گلدون من باشه آخه من به آرزوهام قول دادم!

مولای خوبم!وقتی داشتم این عهدو می بستم ماه هم شاهد بود.نکنه نیای و دل ماه از نیومدنت به حالم بسوزه.می دونی که من از ترحم خوشم نمیاد!

راستی دیروز یه چیزی شنیدم...از زهرا...اونو که می شناسی؟...باباش از گلها هم به تو عاشق تر بود.همونی که میگن وقتی وسط یه عالمه خمپاره تنها بود صدای "یا مهدی"اش از صدای انفجار خمپاره ها رساتر به گوش می رسید.حالا به جا آوردی؟

داشتم می گفتم...دیروز زهرا می گفت رفتی پیشش.براش لالایی خوندی.از باباش گفتی...جون من راسته؟...حسودیم شد...

ماهی ها دارن صدام می کنن...باید براشون لالایی بخونم...خیلی لوسشون کردم نه؟...خب دیگه برم که حیاط رو گذاشتن رو سر خودشون...فقط...مهدی جون حواست به گلدونم باشه.


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت


تپه ی نورالشهدا...گراش

دلم هوای آن پنج عزیز گمنامی را کرده که عاشقی شان را به اثبات رساندند.

مانده ام چرا نام گمنام را برای آنان برگزیده اند؟...آخر کدامین گمنام؟...ما گمنامیم یا آنها؟...همیشه در اوجند...همیشه...اما من و تو چه؟...خیلی که زحمت بکشیم بتوانیم آسمان بالای سرمان را ببینیم نه بیشتر!

دلم برای خودم می سوزد.چقدر دورم...دیگر حساب از دستم خارج شده است...چند جمعه از آنها فاصله دارم؟؟


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت


سرآغاز

یک آغاز که باید خیلی زودتر از اینها شروع می شد.یک دلتنگی که قرنهاست شروع شده است.یک شمیم آشنا که هیچ گاه منتظران را تنها نمی گذارد...

 

برای از او گفتن گاهی نفس کم می آورم!


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 ساعت 14:31 موضوع | لینک ثابت