در شبی سرد و تاریک که حتی شمعی هم برای روشن شدن نبود اطرافم را حاله ای  از تردید فرا گرفت که هر چه بیشتر دست و پا می زدم در باطلاق آن بیشتر فرو می رفتم و دقیقاً همان هنگام که به وجود یاری دهنده ای نیاز پیدا کرده بودم تا شاید تخته چوبی به سویم دراز کنم و از آنجا نجاتم دهد از او خبری نبود و هنوز هم نیست


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت