تبليغاتX
 برای تنهایی هایم...
 

پرواز در رویایی زیبا

باز هم آسمان برقه ی سیاه خود را بر چهره زد. برقه ای که با الماسهای ریز زرین تزئین شده است. باز هم آسمان با این برقه زیبایی منحصر به فردی را پیدا کرده و من از این همه زیبایی به شگفت آمده و چشمانم آنقدر که زیبایی می بیند، سیاهی نمی بیند شاید هم این زیبایی ها به خاطر زمینه ی سیاهی است که دارد. ومن از لابه لای الماسهای انبوه وجودی را در می یابم که سرک می کشد و با لبخند زیباییش به من آرامشی دو چندان می دهد، احساس می کنم از لابه لای آن سیاهی ها دستی به سویم دراز می شود و ندایی می گویید تو قاصدکی سبک بال هستی که می توانی به اوج ها پرواز کنی و من شیرینی پرواز در رویا را احساس کردم
آری آسمان شب زیباست و خالق آن زیباتر


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت


سفری به درون

چند وقته حس ميكنم يه چيزي تو درونم گم شده.يه چيز خيلي با ارزش.ولي امروز ميخوام عزم سفر كنم و برم يه سفر حيجان انگيز به درونم
من تو همه خيابوناش گشتم.به تموم جاده هاي فرعي و اصلي سرك كشيدم.به تموم كوچه پس كوچه ها سر زدم.حلقه تموم درها رو گرفتم و كوبيدم تا درها به روم باز شد رفتم تو اتاقها تو حال تو حياط تو باغچه تو قلب همه گلها تموم پنجره ها رو وا كردم تا اينكه بالا خره يه چيزايه عجيب و غريبي پيدا كردم
اره من عين رو تو يه جاده ي فرعي كه رگ بود پيدا كردم
شين رو كنار يه پنجره به نام ميترال
و قاف رو تو اعماق وجود يه گل سرخ كه قلب بود پيدا كردم
من اينا رو حرف حرف كنار هم چيدم تا اينكه كلمه ي زيبايي به نام عشق رو در درونم يافتم


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


قصه بارون

دیروز هوای شهرم بارانی بود. دیروز باران آمد و تق تق بر قفل در خانه ها زد و گفت که هنوز دلتنگم نباشید هر وقت دیدم چشمهاتون ابری شد میام و بر آسمون وجودتون سرک می کشم.گفتم:بارون دلم تنگ شده، گفت:دلتنگیت با من.گفتم :بارون گریه ام میاد، گفت :اشکش از من . گفتم :بارون و بارون و بارون و....

و بارون هم گفت و گفت وگفت و.........

باران آمد و دلم پرواز کرد به سوی آسمان ،بارون آمد و کبوتر دلم را به رقص درآورد ،بارون آمد و اشکم جاری شد، باران آمد و دلم بهاری شد.  آمدم زیر بارون و در کوچه های دل قدم زدم ،صدای نرم و خیس شده برگها را شنیدم که می گفتند :دیدی که مسافرت آمد ،برگها هم داشتند با باران ترانه می خوندند ، باران آمد و گفت :من هنوز شما را فراموش نکرده ام ، قصه باران زیباست ، زیبای زیبای زیبا


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 9:1 موضوع | لینک ثابت