تبليغاتX
 برای تنهایی هایم...
 

من و گلدان

و باز حکایت من و گلدان...

مهدی جون!نرگسیایی که کاشتم بد جور خمیده شدن.

یاد مادرت فاطمه(س) افتادم...


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 ساعت 23:7 موضوع | لینک ثابت


دلی پر از گلایه

آقا جون مگه شما نگفتید که من میام و درخت ظلم و استبداد رو از ریشه در می آرم ، میام و با همدیگه گلهای عدالت و لبخند رو با هم آب پاشی می کنیم ، مگه نگفتید من میام و دیگه برادری حق برادر دیگش رو نمی خوره و آدم کشی نمی کنه

آقا جون! مولای من! خودتون که دارید می بینید این درختها دارن روز به روز بیشتر ریشه می دوونند و تنومند تر می شن ، دیگه تخمه های این گلها دارن زیر این آفتاب سوزان و بیرحم از بین میرن دارید می بینید که ربا و حق خوری شایع شده ، و هر روز چند هابیل زیر تیغ قابیل جونش رو از دست می ده اون زمانا حداقل کلاغی بود تا یاد قابیل بده که باید برادرت رو خاک کنی و همین جوری رو زمین ول نکنی و بری اما حالا کلاغی هم نیست که به این آدما اینو یاد بده و اگه هم کلاغی باشه دیگه پند گیرنده ای وجود نداره

آقا جون بیا و ببین چه قدر گناه کردن واسه این آدمها عادی شده گناهی که شاید تا چند دهه قبل حتی اسم اونو بردن کراهت داشته

آخی من یه عذر خواهی از شما، بدهکار شدم امشب هم که اومدین تو خوابم نگذاشتم شما حرفی بزنید آخه این قدر دلم از گلایه پر بود که همین که شما رو دیدم نفهمیدم چه طور گلایه هام رو بیرون بریزم


 

نوشته شده توسط در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 0:51 موضوع | لینک ثابت


حکایت من و گلدان(حرفهایم با مولایم مهدی"عج")

مهدی جون!دیشب توی گلدون لب حوض یه گل کاشتم و به آرزوهام گفتم وقتی درختم گل داد تو هم میای.مهدی جونم! یادت نره.یه نگاهتم به گلدون من باشه آخه من به آرزوهام قول دادم!

مولای خوبم!وقتی داشتم این عهدو می بستم ماه هم شاهد بود.نکنه نیای و دل ماه از نیومدنت به حالم بسوزه.می دونی که من از ترحم خوشم نمیاد!

راستی دیروز یه چیزی شنیدم...از زهرا...اونو که می شناسی؟...باباش از گلها هم به تو عاشق تر بود.همونی که میگن وقتی وسط یه عالمه خمپاره تنها بود صدای "یا مهدی"اش از صدای انفجار خمپاره ها رساتر به گوش می رسید.حالا به جا آوردی؟

داشتم می گفتم...دیروز زهرا می گفت رفتی پیشش.براش لالایی خوندی.از باباش گفتی...جون من راسته؟...حسودیم شد...

ماهی ها دارن صدام می کنن...باید براشون لالایی بخونم...خیلی لوسشون کردم نه؟...خب دیگه برم که حیاط رو گذاشتن رو سر خودشون...فقط...مهدی جون حواست به گلدونم باشه.


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت


مرد عدل

باز امروز هم به افق های دور دست انتظار خیره شده ام که شاید مردی شمشیر عدالت بر دست بیاید و این جامعه ای که آفت ستم  و ظلم بر آن ریشه دوانده  را پاک کند

اما ای خدای من تو را به فاطمه ی زهرا آن بانوی بزرگوار عصمت و طهارت به  آن طفلهای پاک و معصوم که امروز ها اشک چشمشان خشک نمی شود از بهر مادر  قَسَمت می دهم  که یاریم دهی تا از دسته ی آن منتظران دروغگو نباشم و سخن هایم از دل برآید و زبان در کنار این کلامات نقشی نداشته باشند و فقط یه عنوان واسطه ای برای ادای آنها از آن بهره گیرم


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 15:38 موضوع | لینک ثابت


حکایت منتظران دروغگو

روزی یکی از عالمان که با حضرت مهدی (عج) در ارتباط بودند به نزد ایشان رفتید و عرض کردند مولای من دیگر انتظار تا کی من مردمانی را می شناسم که عطش دیدار شما را دارند و دیگر خسته از انتظارند چرا ظهور نمی کنید؟

حضرت فرمودند: در روزی که تعیین می کنم همان هایی را که می گویی می شناسیشان رو دعوت کن من به آنجا خواهم آمد و به همراه آن منتظران دو قصاب را هم صدا کن که دو گوسفند به همراه داشته باشند

روز موعود فرا رسید و آن عالم به دوستان خود خبر داد که مولای مان منتظر شماست

مولا یکی از قصاب ها را در جای بلندی مستقر کردند و به او گفتنید افراد که داخل شدند تو سر این گوسفند را ببر. و گروهی وارد شدند و در آن هنگان خونی از بالا ریخته شد و آنان بسیار ترسیدند گروه دیگر که می خواستند وارد شوند باز قصاب دیگر گوسفند خود را سر برید و باز خونی از بالا ریخته شد و هیچ کدام از آنها باقی نماندنن و گریختتند

مولا رو به سوی عالم کرد و گفت دیدی که هیچ کدامشان منتظر واقعی من نبودند دیدی که هنوز جامعه برای ظهور من آماده نشده واین حرف دل آنها نبوده بلکه فقط در حد سخن بوده و بس


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه دهم خرداد 1386 ساعت 1:59 موضوع | لینک ثابت


تپه ی نورالشهدا...گراش

دلم هوای آن پنج عزیز گمنامی را کرده که عاشقی شان را به اثبات رساندند.

مانده ام چرا نام گمنام را برای آنان برگزیده اند؟...آخر کدامین گمنام؟...ما گمنامیم یا آنها؟...همیشه در اوجند...همیشه...اما من و تو چه؟...خیلی که زحمت بکشیم بتوانیم آسمان بالای سرمان را ببینیم نه بیشتر!

دلم برای خودم می سوزد.چقدر دورم...دیگر حساب از دستم خارج شده است...چند جمعه از آنها فاصله دارم؟؟


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 17:8 موضوع | لینک ثابت


ساعت دیواری

پنچ شنبه باز مثل همیشه طلوع کرد و من از همان هنگام طلوعش به ساعت دیواری اتاقم نگاه کردم و به ساعت شمار  امر کردم که عجله کند، به دقیقه شمار ندا دادم که گام هایش رو تند تر بردارد، و به ثانیه ها گفتم  که تند تر بدَوَند وآنها طبق دستور من همین کار را کردند تا اینکه غروب با ناز و کرشمه و زیبایی دوچندان بیرون آمد همان لحظه ساعت رو پشت چراغ قرمز قلبم نگه داشتم تا تو بیایی ولی آن قدر این انتظار به طول انجامید که ساعت طاقت نیاورد و از چراغ قرمز بدون اجازه ی من رد شد و این پنچ شنبه هم رفت و تو نیامدی


 

نوشته شده توسط در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت


غروب

غروب با تمام دلتنگیش باز هم از انتظار لذت می برد چون او امیدوار است  که تو روزی در غروبی دل انگیز خواهی آمد ...


 

نوشته شده توسط در شنبه پنجم خرداد 1386 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت


ستاره خاموش

دیشب ستاره ی خاموشی به سراغم آمد که هزران غم در دل داشت.غم هجرانت، غم درویت،غم نیامدنت ، غم رفتنش ، غم ندیدنت و هزارن غم دیگر

ستاره خاموش با بغضی در گلو گفت:هر وقت ناامید از آمدنش می شدیم آسمان مانند مادربرزگی مهربان ما را دور هم جمع می کرد و داستان های هزار و یک  شب و قصه های آمدنش با اسب سفید و شمشیر ذولفقار بردست را برایمان آن چنان گرم و گیرا تعریف می کرد که هزاران بار امیدوار تر می شدیم و با شوقی دو چندان در کنار جاده می ایستادیم و منتظرش می ماندیم ولی هم اکنون عمر من به پایان رسید و او نیامد وهنوز داغ ندیدنش را در دل به یادگار گذاشته ام

ستاره خاموش به من نزدیک تر شد و آرام گفت: هر وقت او را دیدی سلامم را به او می رسانی؟ در دل با خود گفتم اگر من هم آن روز مثل تو خاموش نَ... دستان کوچک و زیبایش را زیر چانه ام زد و آن را بالا آورد .گفت: سلامم را می رسانی؟ چشمانم به چشمان درشت و پر از امیدش افتاد، نتوانستم حرفی را که در دل زده ام را برایش باز گو کنم لبخند زدم و گفتم آری حتما سلامت را می رسانم اما بگویم کدام ستاره سلامت را رساند گفت: بگو ستاره خاموش دیگر خود می داند


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


در ماوراء آسمان شب

قرنهاست که اهالیان کهکشان راه شیری پنجشنبه ها را به افتخار قدوم سبز و زیبایت جاده ی شب را فرش طلا می اندازند،چراغها را آذین می بندند ،خوشه ی پروین را در گوشه ای از آن می گذرارند، ستاره های دنباله دار به دنبال هم می دوند تا به انتهای جاده برسند و از دور نظارگر آمدنت باشند، هر ستاره ای که متولد می شود مهتاب آرام در گوشش نجوا می کند که ای الماس ریز و کوچک شب زیبا بدرخش که زیبا رویی خواهد آمد. و ستاره ها در تمام درازای جاده می ایستند تا نور بارانت کنند. ومهتاب هم بالهایش سفیدش را روی جاده می گستراند تا سنگ ریزه های جاده پاهای نازنینت را اذیت نکند

در طی این قرنها دیگر چراغها کم سو شده اند ،خوشه ی پروین در حال پژمرده شدن است،و ستاره ها ناامید از آمدنت آهی می کشند و خاموش می شوند و بال های مهتاب شکسته و شکسته تر و خود رنجور تر و لاغر تر از گذشته 

 ولی باز هم کسی خبر آمدنت را ندا نمی دهد...

آقایم، تا تمام ستاره ها خاموش نشده اند، تا خوشه ی پروین از این پژمرده تر نشده، تا بال های مهتاب از این بیشتر نشکسته بیا!


 

نوشته شده توسط در سه شنبه یکم خرداد 1386 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت