تبليغاتX
 برای تنهایی هایم...
 

بهانه حضور( خلوت دل)

چند سالي است كه نزديك هاي عيد و سال تحويل ديگر تاب ماندن در شهر را ندارم، دلم پر پرواز مي گيرد ، بي تاب مي شود و منتظر يك سفر مي ماند، سفري به سرزمين نور.

آنجا كه جاي پاي فرشتگان است، آنجا كه فرشتگان هم بر خاكش بوسه زدند و به احترامش بالهاي خود را فرش ره مسافرانش مي كنند.

اين سفر برعكس همه سفرها بهانه مي خواهد، از روز ي كه مي فهمي مسافري و بايد عزم سفر كني تا روزي كه جاده ها و كوهها را پشت سر مي گذاري ، همه اش برايت مثل يك فيلم مي ماند و در اين راه همه تو را به خوبي مي پذيرند. جاده، بيابان، گرما، سرما، گرسنگي، تشنگي، همه و همه . آنها هم براي خود بهانه دارند.

زماني كه به خرمشهر مي رسيد هنوز آثار زخم بر بدنش هويدا است، كوچه هايش بوي باروت و خون مي دهد، چه كسي مي داند شايد هنوز هم در اين كوچه ها كسي آرميده است. به كارونش بنگر كه هنوز صداي بچه هاي حضرت زهرا(س) را با خود دارد. مسجد جامعش هنوز ميعادگاه عاشقان الله است، و خاكش پر از رازها و رمزها.

به اروند كه مي رويد ياد غواصان مي افتيد، مردان مرد، ظاهرش آرام است اما باطنش مواج است و خروشان، از خود پرسيدم آيا مي شود در عرض رودخانه اي كه سرعتش در حالت عادي 80 كيلو متر در ساعت است شنا كرد؟! جزر و مدش هم كه هميشگي است ولي مردان آن روزگار شبانه اين راه را پيمودند و تن به آب دادند. اروند داغ برادر ديده است !!!

عصر را به شلمچه رهسپار شديم، كانال هاي نون شكل و نعل اسبي و تله خورشيدي و سيم خاردار و ميدان مين و... از همه اينها كه بگذريم ياد آب بايد افتاد، تا كارون راهي ندارد، اما لبش تشنه است، شلمچه سجده گاه امام هشتم علي ابن موسي الرضا (ع) است ، امامي كه فرمود : مرداني از تبار من در اين سرزمين سجده خونين خود را ادا مي كنند. و آن مردان از تبار عشق بودند، از قبيله ايمان و چه عاشقانه به گفته امام خود وفا نمودند. غروبش زيباست، نمازش پر از شور و هيجان و خاكش پر از عطر ياس.

به پاسگاه زيد كه قدم مي گذاري ياد مظلوميت و لب تشنه مي افتيد، مرداني كه به اقتدا از مادرشان از پهلو زخمي يا شهيد شدند. اينجا تو را ياد كربلا مي برد چرا كه احساس مي كنيد با نگاه به بيابان و دشت بايد ياد قتلگاه افتاد. پرچم هاي روي خاكريز با رقص خود به تو خوش آمد مي گويند و سلامت را بي جواب نمي گذارند.

بايد رفت و با جاده همنوا شد تا به طلاييه رسيد. از دور دورها گنبد طلايي حسينيه تو را به سوي خود مي خواند. بعد از گذشتن از زير قرآن به سرزميني پاي مي گذاري كه خاطره ها با خود دارد. كفشها ديگر تو را همراهي نمي كنند و به احترام اين سرزمين از پايت جدا مي شوند و تو بايد با پاي پياده به معركه روي!

از روي خاكريز كه راه مي روي همه بهانه اي براي گريستن دارند، اصلاً آمده اي اينجا چشمانت را باراني و گونه هايت را سيراب كني. از سه راهي شهادت شنيدي؟! جايي كه هر كسي قدم گذاشت ميهمان معشوقش شد و سر به سجده خونين نهاد و شهادت را بوسه زد. از شهيد همت شنيدي؟! مردي كه به مولايش امام حسين (ع) اقتدا نمود و سرش را تقديم كرد. از باكري ها شنيدي؟! مرداني كه سفر آسماني كردند و رقص جاودانه نمودند و در طلاييه و مجنون ماندگار شدند. مهدي باكري از خدايش خواست كه او را پاكيزه پذيرد و هيچ وقت وجبي از خاك دنيا را نگيرد و خدا هم به او اين هديه را در دل آب داد تا به خواسته اش برسد. از شهيد خرازي شنيدي؟! كه دستش را در طلاييه به يادگاري گذاشت و روحش را در شلمچه به پرواز درآورد و فرشتگان در طلاييه به بازويش بوسه دادند. شهيد ميثمي در باب طلاييه مي گويد: كساني كه در اينجا ماندند و مقاومت كردند و به شهادت رسيدند، اگر در كربلا بودند هم مي ايستادند . طلاييه در زمان تفحص شهدا بيش از 800 شهيد را به آغوش مادرانشان برگرداند. آن روز كه مادر بچه اش را فرستاد و بدرقه اش نمود به قد و والايش مي نازيد و امروز به استخوانهاي برگشته اش بايد بنازد. طلاييه هنوز مرداني را در دل خود دارد كه مادر چشم به راهشان است. پس اين سرزمين به حق طلاست.

به هويزه و سرزمين عشق و ايثار بايد سر زد تا فهميد دانشجو و دانشگاه يعني چه؟! چرا كه هنوز ياد علم الهدي و ياران مظلومش را در ذهن ها تداعي مي كند. به قول راوي اگر گوش فرا دهيد هنوز صداي ناله زير شني تانكها به گوش مي رسد و بعد از مدتي هم سكوت چرا كه تانكها گذشتند و ناله ها هم خاموش گشت.

و بعد به دهلاويه بايد سفر كرد. آنجا كه عارف و عاشقي را تقديم كرد كه از آمريكا و لذت هايش گذشت و به سرزمين مادريش پاي نهاد. از ماديات گذشت و به معشوقش، يا نه ، معشوقش به او لبخند داد. چمران مردي بود كه در معركه جنگ هم روح لطيفش گل وسط بيابان را به نوازش درآورد و نيايش هايش بي انتهاست. هنوز هم رازها با خود دارد.

اسم تنگه چزابه را شنيدي؟! ميان نيزارهايش هنوز مرداني آرميده اند. بگذاريد قدم هايتان را آهسته كه شايد زير پايت سينه اي، سري، قلبي باشد كه سينه زمين را به جوش آورده و تو را به اين وادي فراخوانده است.

از فكه شنيدي؟! از رمل و ماسه اش؟!

فكه با رمل و ماسه آشنايت مي كند. با عبور مردان از ميان اين رمل ها با كوله باري كه در آن مهمات بود آشنايت مي كند. سلاح آنها ايمان بود و عشق . تو با پاي پياده چقدر را مي تواني ميان رمل راه بروي؟!

بيا امتحان كنيم تا مقتل ببينيم پايمان ياراي راه رفتن مي دهد يا نه ؟!

مقتلي كه در تفحص بيش از 120 شهيد را از دل خود بيرون داد و بعد از مدتها به شهر و ديارشان فرستاد تا به من و تو بگويند هنوز هم از راه داره شهيد مياد، آره آمدند كه بگويند اگر چه شما ما را فراموش كرديد ولي ما به فكر شما هستيم . آمديم شهر را از خواب بيدار كنيم. اسپند دود كنيد، كوچه را آب و جارو كنيد ، مهمان داريد. اكثر شهداي تفحص گمنامي را براي خود انتخاب كردند و گمناميت خود را بر دلها نقش زدند. مادرشان هنوز چشم انتظار است. تو نگذار مادرش دلتنگ باشد. من نگذارم و ما نگذاريم. به دخترشان دلداري بايد داد. نه طعنه زد كه بابا ندارد!!!

به دو كوهه مناي عشق بايد سفر كرد و لحظاتي را در حسينيه حاج همت نشست ، آنجا كه پرستوها به قصد كوچ كردن دور هم جمع مي شدند و به پرواز در مي آمدند و در آسمان عشق به رقص جاودانه خود پرداختند.

و به شرهاني بايد عزم كوي دلدار نمود، سرزمين پرچم ها، چرا كه هميشه پرچم هايش پايدارند و رقصان. از دل اين سرزمين هر كسي بيرون آمد گمنامي را برگزيد و مادرش هميشه چشم به در دوخته كه پسرش، مردش امروز و فردا مي آيد.

و بعد از آن وارد دروازه كربلا بايد شد ، دري را كه بايد زد و به كربلا رفت اما قبل از رفتنت بايد اينجا مهر تاييد را به پاي دعوت نامه ات زد. قلاويزان كه با پايداريش نشاني از پايداري مردان جنگ دارد. نقطه ايثار را بايد رفت و ديد كه از بلنداي اين ديار مي توان روح را به پرواز درآورد. راستي دل را بايد خانه تكاني كرد و زدود از ناپاكي ها ، اگر از اينجا بيرون رفتي ديگر نبايد فرد زمان آمدنت باشي. چرا كه به سرزمين پاكي ها گام نهادي و بايد پاك برگردي.

زيارتت قبول

 


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 15:27 موضوع | لینک ثابت


غریب آشنا

در شبی سرد و تاریک که حتی شمعی هم برای روشن شدن نبود اطرافم را حاله ای  از تردید فرا گرفت که هر چه بیشتر دست و پا می زدم در باطلاق آن بیشتر فرو می رفتم و دقیقاً همان هنگام که به وجود یاری دهنده ای نیاز پیدا کرده بودم تا شاید تخته چوبی به سویم دراز کنم و از آنجا نجاتم دهد از او خبری نبود و هنوز هم نیست


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت


بوی محرم

باز هم دلتنگی به سر آمد محرم همراه با تمام مویه هاش آمد و باز دل شیعه سیاه پوش شد و ندای یا حسین  را سر داد تا با تمام توان خود بگوید شهدای کربلا هنوز زنده اند و  حکم رانی می کنند و تا قیام قیامت شیعیانی باقی خواهند ماند و به جهانیان خواهند فهماند که حسین زهرا هیچ وقت و در هیچ زمانی و در هر شرایطی از یادشان نخواد رفت .

ندای یا حسین حتی در سرمای زم حریر هم به دل و جان شیعیان گرمی می بخشد و آنها را با هزار امید به خیابان ها روانه می داری

آری این حسین است که دل مردگان را باز زنده می کند و یاد خدا را در آن جاری می سازد

ماه عزا آمد و دل غم گرفت

خیمه ی دل بوی محرم گرفت

زهره  منظومه ی زهرا حسین

کشته ی افتاده به صحرا حسین

بر سر نی زلف رها کرده ای

با جگر شیعه چه ها کرده ای

باز که هنگامه بر انگیختی

بر جگر شیعه نمک ریختی


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 22:58 موضوع | لینک ثابت


پرواز در رویایی زیبا

باز هم آسمان برقه ی سیاه خود را بر چهره زد. برقه ای که با الماسهای ریز زرین تزئین شده است. باز هم آسمان با این برقه زیبایی منحصر به فردی را پیدا کرده و من از این همه زیبایی به شگفت آمده و چشمانم آنقدر که زیبایی می بیند، سیاهی نمی بیند شاید هم این زیبایی ها به خاطر زمینه ی سیاهی است که دارد. ومن از لابه لای الماسهای انبوه وجودی را در می یابم که سرک می کشد و با لبخند زیباییش به من آرامشی دو چندان می دهد، احساس می کنم از لابه لای آن سیاهی ها دستی به سویم دراز می شود و ندایی می گویید تو قاصدکی سبک بال هستی که می توانی به اوج ها پرواز کنی و من شیرینی پرواز در رویا را احساس کردم
آری آسمان شب زیباست و خالق آن زیباتر


 

نوشته شده توسط ستاره خاموش در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت


سفری به درون

چند وقته حس ميكنم يه چيزي تو درونم گم شده.يه چيز خيلي با ارزش.ولي امروز ميخوام عزم سفر كنم و برم يه سفر حيجان انگيز به درونم
من تو همه خيابوناش گشتم.به تموم جاده هاي فرعي و اصلي سرك كشيدم.به تموم كوچه پس كوچه ها سر زدم.حلقه تموم درها رو گرفتم و كوبيدم تا درها به روم باز شد رفتم تو اتاقها تو حال تو حياط تو باغچه تو قلب همه گلها تموم پنجره ها رو وا كردم تا اينكه بالا خره يه چيزايه عجيب و غريبي پيدا كردم
اره من عين رو تو يه جاده ي فرعي كه رگ بود پيدا كردم
شين رو كنار يه پنجره به نام ميترال
و قاف رو تو اعماق وجود يه گل سرخ كه قلب بود پيدا كردم
من اينا رو حرف حرف كنار هم چيدم تا اينكه كلمه ي زيبايي به نام عشق رو در درونم يافتم


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


قصه بارون

دیروز هوای شهرم بارانی بود. دیروز باران آمد و تق تق بر قفل در خانه ها زد و گفت که هنوز دلتنگم نباشید هر وقت دیدم چشمهاتون ابری شد میام و بر آسمون وجودتون سرک می کشم.گفتم:بارون دلم تنگ شده، گفت:دلتنگیت با من.گفتم :بارون گریه ام میاد، گفت :اشکش از من . گفتم :بارون و بارون و بارون و....

و بارون هم گفت و گفت وگفت و.........

باران آمد و دلم پرواز کرد به سوی آسمان ،بارون آمد و کبوتر دلم را به رقص درآورد ،بارون آمد و اشکم جاری شد، باران آمد و دلم بهاری شد.  آمدم زیر بارون و در کوچه های دل قدم زدم ،صدای نرم و خیس شده برگها را شنیدم که می گفتند :دیدی که مسافرت آمد ،برگها هم داشتند با باران ترانه می خوندند ، باران آمد و گفت :من هنوز شما را فراموش نکرده ام ، قصه باران زیباست ، زیبای زیبای زیبا


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 9:1 موضوع | لینک ثابت


به کوی رضا جان صفا می پذیرد

دل اینجا فروغ خدا می پذیرد

تو ای بینوا رو به سوی رضا کن

که این پادشه خوش گدا می پذیرد

هنگامی که قصد داری بری به زیارت آقا خیلی سبک می شید دنیا را به باد فراموشی می سپارید انگار کبوترهای حرم آقا میایند و بالهاشون را زیر پاهات باز می کنند و تو را به شوق پرواز به سوی حرم می کشانند . انگار فرشتگان آمده اند تا با تو به زیارت بیایند و با همراهی این قدسیان ملکوت خستگی راه را اصلا احساس نمی کنید. وقتی وارد صحن و سرا و حرم می شوی سر را به نشانه تعظیم خم می کنی و به آقا سلام می کنید . وارد حرم که می شوی خیلی راحت به سوی ضریح در حرکتی . به شلوغی دور ضریح که می رسی چشات رو پر از اشک و شوق دلتنگی می بینی خود به خود اشک بر گونه ها جاری می شود و هیچ وقت نسبت به آقا احساس غریبی نمی کنی راحت عقده ها و غصه ها را با آقا در میان می گذاری و ...

اما یه سوالی در ذهن به وجود میاد که دوست داری بهت جواب بدهند .می گی آقا چرا میگن تو غریبی؟

تو که غریب نیستی .تو با این همه زائر غریب نیستی و...

میلاد امام رضا (ع)را به همه دلدادگان آنحضرت تبریک می گویم.


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت 14:56 موضوع | لینک ثابت


آرزوی آزادی

دل غم زده و دردمندم آرزوی آزادی می کند و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد

تا از این غربتکده سیاه

ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد

و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد .

شهید دکتر مصطفی چمران


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در دوشنبه سی ام مهر 1386 ساعت 10:5 موضوع | لینک ثابت


بازی زمانه

شب و روز ،قهر و آشتی ، گریه و خنده ،غم و شادی و... در پی هم می آیند و می روند .

روزگاری در کوچه پس کوچه های زندگی بوی عاطفه به مشام می رسید و محبت رایگان تقسیم می شد، خنده ها از صداقت بر روی لبها جاری بود و حرفهای مردمان بوی طعنه نداشت ،شکوه ها فقط برای ساعاتی در کنج دل بود و زود پاک می شد و...........

اما امروز دیگر از این ها خبری نیست یا اگر وجود دارند باید به زحمت بدست آورد.

امروز بهار دیگر آن طراوت و سر سبزی  خود را ندارد و برف هم سفیدی خود را !

امروز از جور نامردیهای زمانه برگ درختان زرد و گل های  شکوفه پرپر می شوند. مهر و محبت را باید به بهایی گزاف خرید که دیگر رنگی ندارند؛ امروز غبار غم بر دلهایی که روزی عاشقانه و از سر صداقت عشق می ورزیدند نشسته و دلها در سکوت و بی صدا می شکنند. صداقت دیگر رنگی به رخ ندارد و انسان در این آوردگاه با خود می گوید: ای کاش ،ای کاش می شد...

ای کاش دیگر وعده های دروغین نبود، ای کاش دروغ و ریا نبود ، کاش صداقت و یکرنگی وجود داشت ، کاش خنده ها از روی صداقت بود و هزاران کاش........  


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 16:5 موضوع | لینک ثابت


چفیه

شاید چفیه سفید یا سیاه رنگ با چهارخانه های ریز و درشت و یا در رنگها و به اشکال مختلف که رزمندگان در جبهه ها به دور گردن می پیچیدند را دیده باشید. آیا هیچ از خود پرسیده اید این چفیه را چه خاصیتی است؟ بگذارید برایتان بگویم :

چفیه دستمال نخی نسبتاً بزرگی است که: حوله هر رزمنده است و دست و صورت را با آن خشک می کند و حتی بعضی وقتها به کار حوله حمام نیز می آید.

چفیه بعضی اوقات سفره رزمندگان می شود و چند دلاور، یکدل بر آن سفره ساده ، علی وار می نشینند.

چفیه همان ملحفه ای است که دیگران به رویشان می کشند ، منتها اینجا اولاً فقیرانه آن ، ثانیاً کوچکتر و به قول خود رزمندگان «از نوع قنداق تاشو»ی آن است.

چفیه را در تابستان ، آن هنگام که هوا بسیار گرم است با نمی آب به کولری مستضعفانه بدل کرده و با کشیدن آن به رویشان از خنکی اش کام می جویند.

چفیه در محیطهای پر از گرد و غبار ،سر و صورت دلاوران را در آغوش می گیرد تا حلق آن عزیزان را غبار نگیرد.

چفیه را می شود به کمر بست و در هنگام انجام کارهای سنگین و حمل مهمات استفاده کرد.

چفیه، دستگیره برای ظروف داغ روی اجاق است، کلاه و سرپوش است ؛ شالگردنی مستضعفانه است؛ همه اینها است اما.....

چفیه زیرانداز و سجاده هر دلاوری به هنگام نماز است و هیچ زیراندازی به اندازه چفیه آشنا با دعاهای در سجود زاهدان شب نیست.

چفیه بعد از ورزش صبحگاهی و در هنگام سر دادن شعار«الیوم ،یوم الافتخار» در دست دلاوران پرچمی می شود در رقص و اهتزاز با آهنگ گامهای بلند رزمندگان که «الیوم، یوم الافتخار».

چفیه در شب عملیات، اولین باندی است که می توان با آن زخمها را بست و به خدایشان سپرد و به حمله ادامه داد.

چفیه تنها چیزی است که اشکهای رزمندگان در دعا و مناجات را پاک می کند و آمار اشکها را در دل دارد. او محرم اسرار عابدانه هر دلاوری است .

چفیه در بعضی موارد حتی کفن می شود و جسم سوخته و تکه تکه رزمندگان را در خود جای می دهد و به رسم امانت نگه می دارد .

و بالاخره این چفیه است که فردای قیامت چون شاهدی صدیق بر رزم هر رزم آوری گواهی خواهد داد. پس: «چفیه را به رسم امانت و یادگاری از هیچ دلاوری برمگیرید و گرنه از ثروتی عظیم محرومش می کنید.»

شهید غلامرضا عارفیان


 

نوشته شده توسط ستاره آسمون در شنبه هفتم مهر 1386 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت